سفارش تبلیغ
صبا

منوی دسته ای
دوستان

.:: آخرین مطالب ::.

عنوان تاریخ
اموزشی در پدافند هوایی سمنان از سیر تا پیاز..... دوشنبه 97/3/28
آموزش دانلود فیلم از یوتیوب دوشنبه 97/3/28
عجیب ترین قوانین دنیا دوشنبه 97/3/28
انواع اسم دختران در ایران ! دوشنبه 97/3/28
جملات بزرگان درباره مردان / طنز دوشنبه 97/3/28
.......... دوشنبه 97/3/28
...... دوشنبه 97/3/28
داستان دوشنبه 97/3/28
افتخار کن که دختری دوشنبه 97/3/28
نقاب دوشنبه 97/3/28

موضوع:

توتوما یاماگاتچی (Tsutomo Yamaguchi): این مرد ژاپنی که اکنون 93 سال سن دارد، یکی از بدشانس‌ترین آدم‌های تاریخ به شمار می‌رود.
در زمان جنگ جهانی دوم، اولین بمب‌های اتمی تاریخ بر روی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی انداخته شدند و یاماگاتچی در زمان هر دو بمباران اتمی، در این دو شهر حضور داشت. در 6 آگوست 1945، یاماگاتچی برای انجام یک ماموریت کاری عازم هیروشیما شد. هنگامی که قصد داشت از قطار پیاده شود، ناگهان اولین بمب اتمی تاریخ در این شهر و در 2 کیلومتری او انداخته شد و فاجعه‌ی وحشتناکی را به بار آورد. یاماگاتچی در اثر این انفجار پرده‌ی گوشش پاره و دچار نابینایی موقت شد. او پس از گذراندن یک شب در پناهگاه حمله هوایی، تصمیم گرفت که از ماموریت خود صرفنظر کند و به شهر خود بازگردد.
سه روز پس از این حادثه، یاماگاتچی در دفتر رئیس خود، مشغول صحبت با او بود که ناگهان دومین بمب اتمی تاریخ بر روی این شهر، ناکازاکی، و این بار هم در فاصله 2 کیلومتری از او انداخته شد و این شهر را نیز ویران کرد.
یاماگاتچی از این دو انفجار جان سالم به در برد و از آن پس به یکی از مخالفان سرسخت بمب‌های اتمی تبدیل شد. او کتاب‌های بسیاری را در مورد تجربیات خود نوشته است تا افکار عمومی را نسبت به خطرات بمب‌های اتمی آگاه کند.
روی سالیوان (Roy Sullivan) یکی دیگر از بدشانس‌ترین آدم‌های جهان است. او هفت بار دچار صاعقه‌زدگی شده است. احتمال وقوع صاعقه‌زدگی 1 در 3000 است بنابراین احتمال اینکه فردی هفت بار دچار آن شود 1 در 22000000000000000000000 است. روی از این صاعقه زدگی‌ها جان سالم به در برد اما در سن 71 سالگی با شلیک یک گلوله به زندگی خود پایان داد.
آن هودجز (Ann Hodges): این زن آمریکایی نیز یکی از بدشانس‌ترین آدم‌های تاریخ به حساب می‌آید. در 30 نوامبر، تکه‌ای از یک شهاب سنگ سقف خانه او را سوراخ کرد و دقیقاً با او که بر روی مبل دراز کشیده بود برخورد کرد. این حادثه برای همه اتفاق نمی‌افتد و آن اولین انسان تاریخ بود که آن را تجربه کرد.
وایلت جسوپ (Violet Jessop): یکی دیگر از آدم‌های بدشانس این روزگار است. حادثه‌ای را که قطعاً هیچ یک از ما تجربه نکرده‌ایم او سه بار تجربه کرده است.
داستان وایلت از آنجا شروع می‌شود که او به عنوان مهماندار در سال 1991 در کشتی «المپیک» مشغول به کار می‌شود. در 20 سپتامبر همین سال این کشتی طی یکی از سفرهای خود با ناوگان ارتش بریتانیا برخورد می‌کند و غرق می‌شود. همه مسافران و خدمه‌ی این کشتی که وایلت نیز در میان آنان بوده، نجات می‌یابند. پس از این حادثه وایلت تصمیم می‌گیرد شانس خود را در کشتی بزرگتری که سازندگان آن معتقد بودند هیچ چیز نمی‌تواند آن را غرق کند، امتحان کند.
وایلت در کشتی تایتانیک به عنوان مهماندار مشغول به کار این کشتی در اولین سفر خود با یک کوه یخ برخورد کرد و غرق شد. در حالی که تایتانیک غول پیکر در حال فرو رفتن در آب‌های اقیانوس اطلس شمالی بود، وایلت توانست خود را به یکی از قایق‌های نجات برساند و خود را نجات دهد. اما ماجرا همین جا ختم نمی‌شود.
چند سال بعد او به عنوان پرستار در کشتی «بریتانیکا» مشغول به کار شد. این کشتی نیز طی یکی از سفرهای خود با یک مین دریایی برخورد می‌کند و غرق می‌شود. این بار از قایق‌های نجات خبری نبود و وایلت برای نجات جان خود مجبور شد که به درون آب بپرد. هنگام پرش، سر با قسمتی از کشتی برخورد می‌کند و از هوش می‌رود. وقتی به هوش می‌یابد متوجه می‌شود که صحیح و سالم به خشکی رسیده است.
وایلت در سال 1971 در اثر ایست قلبی درگذشت و پیکر او را به دریا سپردند.
آخرین آدم‌های بدشانس‌ ما، جیسن و جنی لارنس (Jason and Jenny Lawrence) هستند. این زوج انگلیسی در طول زندگی مشترک خود شاهد سه تا از بزرگترین حملات تروریستی جهان بوده‌اند. حادثه‌ی 11 سپتامبر را حتما به یاد دارید. این زوج روز 11 سپتامبر در حال گذراندن تعطیلات در نیویورک بودند که بدترین حمله تروریستی تاریخ آمریکا را با چشمان خود مشاهده کردند.
چهار سال بعد، در 7 ژوئن 2005 این زوج در لندن، شاهد بدترین حمله تروریستی تاریخ انگلیس بودند در پی انفجار چندین بمب در مترو لندن 52 نفر جان باختند.
سه سال پس از این حادثه، این بار این زن و شهر به شر بمبئی در هند سفر کردند. در آنجا نیز این زوج بدشانس شاهد بدترین حمله تروریستی تاریخ هند بودند: در پی انفجارها و تیراندازی‌های فراوان صدها نفر کشته شدند.
اگرچه در ابتدا عنوان کردیم که این افراد بدشانس‌ترین آدم‌های تاریخ به حساب می‌آیند اما از طرفی خوش‌شانس‌ترین افراد نیز هستند چرا که از همگی از همه‌ی این حوادث جان سالم به در ببرند.





نویسنده : یاسر
پنج شنبه 92/3/30


موضوع:

بال مگس

یکی از عجیب ترین مهریه های تاریخ ایران چهار سال قبل در شعبه 264 دادگاه خانواده به اجرا گذاشته شد: یک کیلو بال مگس! سال 86 بود که زنی با مراجعه به دادگاه خانواده به قاضی گفت تنها در صورتی حاضر به طلاق می شود که همسرش یک کیلو بال مگس مهریه او را بپردازد! او که سومین ازدواج خود را شکست خورده می دید، دلیل جدایی از همسرش را فریبکاری او عنوان کرد و گفت: «همسرم علی رغم متاهل بودن، با من ازدواج کرده و حالا من تا مهریه ام را نگیرم از زندگی اش بیرون نمی روم.»


دست چپ داماد

اما عجیب تر از بال مگس، مهریه زن جوان دیگری بود که 6سال قبل در شعبه 263دادگاه خانواده تهران به اجرا گذاشته شد. این زن که دست چپ هـمسـرش را به عنوان مهریه خود انتخـاب کـرده بـود، بـا مـراجعـه بـه دادگـاه خانواده گفت: "من از بچگی با دختران فامیل در رقابت بودم و می خواستم مهریه ای متفاوت داشته باشم. از طرفی خانواده همسرم بسیار ثروتمند هستند و هر تعداد سکه که مهرم می کردند می توانستند بپردازند. بنابراین تصمیم گرفتم برای محکم کاری دست شوهرم را به همراه 700 سکه مهریهام قرار دهم و آنها هم پذیرفتند."

اما سه سال بعد که زن جوان متوجه شد همسرش پایبند اخلاقیات نیست، به دادگاه خانواده رفت تا با اجرا گذاشتن مهریه اش، همسرش را ادب کند!
زن جوان می گفت دلش میخواهد مهریهاش آنقدر خاص و تعهدآور باشد که شوهرش هیچگاه نتواند از قید و بند آن خودش را رها کند. بنابراین یک ماه بعد از عقد به دفترخانه رفتند و قرار گذاشتند بدون اطلاع خانواده ها، یک بند دیگر به مهریه اضافه کنند: چشم های آقای داماد!

چشم هایش!

سال گذشته، زن دیگری به دادگاه رفت و چشم های شوهرش را از دادگاه خواست! او عروس یک خانواده ثروتمند شده بود که 5هزار سکه مهرش کرده بودند اما کابوس تکرار زندگی خواهر مطلقه اش دست از سر او بر نمی داشت. بنابراین بعد از عقد از همسرش خواست تا چشم هایش را مهر او کند. زن جوان می گفت دلش میخواهد مهریهاش آنقدر خاص و تعهدآور باشد که شوهرش هیچگاه نتواند از قید و بند آن خودش را رها کند. بنابراین یک ماه بعد از عقد به دفترخانه رفتند و قرار گذاشتند بدون اطلاع خانواده ها، یک بند دیگر به مهریه اضافه کنند: چشم هایی آقای داماد!

اما چند ماه بعد ورق برگشت و اختلافات آن دو شروع شد تا جایی که چاره ای جز طلاق نماند. البته قاضی دادگاه اعلام کرد که طبق قانون شرع اعضای اصلی بدن قابل جدا کردن نیست و تعهد مالی ایجاد نمیکند، چون چشم زمانی که زنده و قابل استفاده برای فرد باشد، باارزش است و نمیتواند مورد رهن و گرو قرار بگیرد.

ضمن آنکه مهریه همان است که عقد براساس آن صورت گرفته و داماد فقط محکوم به پرداخت پنج هزار سکه طلا است.


1978 توپ ورزشی!

سال87 زوج دیگری در شعبه 268 دادگاه خانواده از هم جدا شدند، آن هم با یک مهریه عجیب! 1978توپ ورزشی که البته زن آنها را بخشید تا جانش را بردارد و فرار کند.

این زن جوان که تنیس باز موفقی هم هست، می خواست نشان دهد مادیات برایش اهمیتی ندارد. به همین دلیل مهریه اش را 1978 توپ ورزشی قرار داد اما بعد از 7سال از ازدواج، به دادگاه رفت تا با بخشیدن مهرش طلاق بگیرد. چون همسرش اصرار داشت به کانادا مهاجرت کنند، اما او دوست نداشت از ایران برود. به همین دلیل این زوج به صورت توافقی جدا شدند.


آهوی وحشی

پرونده شکایت زنی با مهریه 10 آهوی وحشی هم یکی از عجیب ترین پرونده هایی بود که دو سه سال قبل در دادگاه خانواده به جریان افتاد. مهناز 26ساله که با یکی از آشنایان خود در شهر مادری اش ازدواج کرده بود، به دلیل علاقه ای که به طبیعت داشت این مهریه را انتخاب کرد. او چند ماه بعد از ازدواج به خاطر شغل همسرش به تهران آمد اما آنقدر تنهایی و غربت آزارش داد تا تصمیم گرفت مهریه اش را اجرا بگذارد و شوهرش را مجبور کند تا زمانی که 10 راس آهوی وحشی را شخصا از دشت های شهرستان محل سکونتشان شکار نکرده، به تهران برنگردند!


مهریه گریه دار

البته مهریه های عجیب همیشه به همین خنده داری نیستند. سال 88 یک خبر دیگر در دادگاه های خانواده پیچید که مصداق عینی مهریه عندالمطالبه بود: «زن جوانی که 6 ماه از عقدش می گذشت به دادگاه رفت و مهریه میلیاردی اش را به اجرا گذاشت! او به قاضی گفت: همسرم خیلی مهربان است. اما مهریه حق من است و اگر همسرم من را دوست دارد باید حقم را بپردازد. اگر هم توان مالی اش را ندارد مشکل خودش است!»

آشنایی این زوج جوان از دانشگاه شروع شد و آنقدر برای به هم رسیدن دردسر کشیدند که داماد عاشق حاضر شد همه شرط های پدر عروس را برای ازدواج بپذیرد. خانواده عروس از پسر خواسته بود 24 کیلو شمش طلا و 1364 سکه مهر دخترشان کنند. در روز بله بران، مادر بزرگ دختر گفت سکه رسم امروزی ها است و مهر عروس باید پول باشد. به همین دلیل پدرعروس به احترام مادرش یک میلیارد تومان وجه نقد هم به مهریه اضافه کرد!

داماد هم که فکر می کرد مهریه را کی داده و کی گرفته، برای این که عقب نماند گفت: من هم 1364 شاخه رز سیاه به این مهریه اضافه می کنم!

به گزارش سلامت نیوز،چند ماه بعد سمیه با مهریه 24 کیلو شمش طلا، 1364 سکه تمام بهار آزادی، یک میلیارد تومان پول نقد و 1364 شاخه رز سیاه به عقد محسن در آمد و زندگی آنها زیر یک سقف شروع شد. اما بعد از مدت کوتاهی از ازدواج شان، عروس خانم همسرش را با نامه ای از دادگاه غافلگیر کرد گفت که مهرش را می خواهد! استدلالش هم این بود: «مگر هر وقت مشکل پیدا شد باید حقم را از تو بگیرم؟ مهریه حق من است و اگر دوستم داری باید مهرم را بپردازی تا با تو زندگی کنم!»





نویسنده : یاسر
پنج شنبه 92/3/30


موضوع:

این آدمــــ ها نمیدانن

نوشتن برای کســــیکه

خواننده ی این نوشته ها نیست

چقدر طاقت فرســــــا ست...!!

منـــ غرورمـ رآ به راحتی بهـ دست نیآوردم
       که هر وفت دلت خواســـــــــــتـ خردش کنیــــ...ــ !!!!
                   غرور من اگر بشکند ... بآ تکه هآیـــــــــش                                شــــــــــآهـــــرگــــــ  زندگیـ تو رآ خواهمــــ زد ....






نویسنده : یاسر
پنج شنبه 92/3/23


موضوع:

صبرکردن دردناک است

وفراموش کردن دردناک تر

واز این دو دردناک تراین است که ندانی

باید صبرکنی یا فراموش...





نویسنده : یاسر
چهارشنبه 92/3/22


موضوع:

دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...





نویسنده : یاسر
یکشنبه 92/3/12


موضوع:

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسید: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین





نویسنده : یاسر
یکشنبه 92/3/12


موضوع:

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: می‌بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا، از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می‌کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام!»

داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم !!!!»





نویسنده : یاسر
یکشنبه 92/3/12


موضوع:

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را،

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را.

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد،
تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش.

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند،
سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد.

مکر زلیخا زندانیش می کند،
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند.


بدان که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند،
و خدا نخواهد،
نمی توانند.
او که یگانه تکیه گاه من و توست...

پس؛

به "تدبیرش" اعتماد کن،

به "حکمتش" دل بسپار،

به او "توکل" کن،


و به سمت او "قدمی بردار".

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...





نویسنده : یاسر
دوشنبه 92/3/6



درباره نویسنده

یاسر ٍ

آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:

وضعیت وبلاگ :

اوقات شرعی :

تبلیغات